ازدواج با فاطمه دختر پیامبر(ص)

پیامبرصلى الله علیه وآله با تمهیداتى على‏علیه السلام را به سخن گفتن وا داشت، و چون على‏علیه السلام سخن گفت، فرمود: «چیزى در زندگى دارى؟». جواب، معلوم بود؛ امّا مگر فاطمه‏علیها السلام را همسانى جز على‏علیه السلام و همسرى لایق جز او بود؟!

ازدواج (و به تعبیر پیامبر خدا: امر الهى) تحقّق یافت (3) و آن دو بزرگوار، زندگانى مشترک را در اوّلین سال هجرت، (4) با مهریه‏اى بسیار اندک (5) و مراسمى بس ساده (6) و جهیزیه‏اى ساده‏تر (7) آغاز کردند و بدین سان، شکوهمندترین خانه و نقش‏آفرین‏ترین زندگانى مشترک در تاریخ اسلام، رقم خورد.

در کنار خانه پیامبرصلى الله علیه وآله، خانه‏اى خُرد - که به راستى از همه تاریخ بزرگ‏تر، و غبطه آفرین عرشیان و زمینیان بود -، بر پا شد. این خانه، سرچشمه فضیلت‏ها، مکرمت‏ها، عشق، ایمان، ایثار ، جهاد، ساده زیستى، ... بود و به راستى خانه‏اى بود که سر بر عرش مى‏سایید.

على‏علیه السلام - این پارساى شب و زمزمه‏گر خلوت‏هاى آن -، شیر بیشه نبرد بود و هنوز زخم‏هاى نشسته بر پیکرش التیام نیافته، در جنگى دیگر حاضر بود و رزم‏آورترین و بزرگ‏ترین هماوردجوىِ میدان.

و فاطمه‏علیها السلام، آرام و پرشکیب، بار زندگى را بر دوش داشت، با کم‏ترین امکانات مى‏ساخت، زخم‏هاى همسر و پدر را مى‏شست (8) و افزون بر همسرى على‏علیه السلام، به تعبیر لطیف پیامبر خدا، «براى پدر، مادرى مى‏کرد». (9) 

اوّلین ثمر این پیوند الهى به سال سوم هجرى دیده به جهان گشود که حسن‏علیه السلام نام گرفت. (10) و دومین آن، حسین علیه السلام بود که در سال چهارم به دنیا آمد. (11) زینب و امّ کلثوم‏علیهما السلام پس از برادرها پاى به دنیا گذاردند و آخرین آنها، محسن، سقط گردید و شهد شهادت نوشید. (12)
 
1.سنن النسائى - به نقل از بریده - : ابوبکر و عمر، از فاطمه‏علیها السلام خواستگارى کردند؛ امّا پیامبر خدا فرمود: «او کوچک است». سپس على‏علیه السلام از او خواستگارى کرد و پیامبر خدا او را به ازدواجش درآورد. (13) 

2.الطبقات الکبرى - به نقل از علباء بن احمر یشکرى - : ابوبکر، فاطمه‏علیها السلام را از پیامبرصلى الله علیه وآله خواستگارى کرد؛ امّا پیامبر خدا فرمود: «اى ابوبکر! منتظر تقدیر الهى هستم».  ابوبکر، این را براى عمر باز گفت. پس عمر بدو گفت: اى ابوبکر! تو را رد کرده است. سپس ابوبکر به عمر گفت: تو فاطمه را از پیامبر خدا خواستگارى کن. پس خواستگارى کرد. پیامبرصلى الله علیه وآله به او همانى را گفت که به ابوبکر گفته بود: «منتظر تقدیر الهى هستم». (14) 

3.الطبقات الکبرى - به نقل از عطا - : على‏علیه السلام، از فاطمه‏علیها السلام خواستگارى کرد. پس پیامبر خدا به فاطمه‏علیها السلام فرمود: «على تو را یاد مى‏کند!». فاطمه‏علیها السلام ساکت ماند. پس پیامبر خدا او را به ازدواج على‏علیه السلام درآورد. (15) 

4.پیامبر خداصلى الله علیه وآله: خداوند به من فرمان داد تا فاطمه را به ازدواج على درآورم. (16) 

5.پیامبر خداصلى الله علیه وآله: من هم انسانى مانند شما هستم، از شما زن مى‏گیرم و به شما زن مى‏دهم، مگر فاطمه را که ازدواجش از آسمان نازل شده است. (17) 

6.پیامبر خداصلى الله علیه وآله 
- خطاب به فاطمه‏علیها السلام - : به خدا سوگند، در این‏که تو را به ازدواج بهترینِ خاندانم درآورم، کوتاهى نکردم! (18) 

 

7.پیامبر خداصلى الله علیه وآله - خطاب به فاطمه‏علیها السلام - : آگاه باش که براى این که تو را به ازدواج بهترینِ خاندانم درآورم، از هیچ کوششى فروگذار نکردم! (19) 

8.پیامبر خداصلى الله علیه وآله - خطاب به فاطمه‏علیها السلام - : به جان و دل کوشیدم و برایت بهترینِ خاندانم را یافتم. (20) 

9.امام صادق‏علیه السلام: 
اگر نبود که خداوند - تبارک و تعالى - على‏علیه السلام را براى فاطمه‏علیها السلام آفریده بود، برایش هیچ همسرى بر روى زمین نبود، از آدم تا کنون. (21) 

10.امام على‏علیه السلام: 
پیامبر خدا به من فرمود: «اى على! مردانى از قریش در امر فاطمه بر من خرده گرفتند و گفتند: ما او را از تو خواستگارى کردیم و ندادى؛ ولى او را به ازدواج على درآوردى. و من به ایشان گفتم: به خدا سوگند، شوهردادن و ندادنش به دست من نبود؛ بلکه خداى متعال، او را از شما باز داشت و به ازدواج على درآورد. جبرئیل بر من فرود آمد و گفت: اى محمّد! خداوندِ با جلال و شکوه مى‏گوید: اگر على را نیافریده بودم، براى دخترت فاطمه، همسرى بر روى زمین نبود، از آدم تا کنون». (22) 

11.امام على‏علیه السلام: 
چون فاطمه‏علیها السلام بالغ شد، بزرگان قریش که اهل فضل و سابقه در اسلام و داراى شرافت و ثروت بودند، او را خواستگارى کردند؛ ولى هر مردى از قریش که خواستگارى مى‏کرد، پیامبر خدا از او روى بر مى‏تافت، به گونه‏اى که برخى از آنان، در پیش خود گمان مى‏بردند که پیامبر خدا از ایشان ناراحت شده و یا وحى آسمانى درباره ایشان بر پیامبرصلى الله علیه وآله نازل شده است. (23) 

12.السنن الکبرى - به نقل از مجاهد، از امام على‏علیه السلام -: از فاطمه‏علیها السلام دختر پیامبرصلى الله علیه وآله، خواستگارى شده بود. زنى از بستگانم به من گفت: آیا مى‏دانى که فاطمه‏علیها السلام خواستگارى شده است؟ گفتم: نه - یا آرى -. گفت: تو هم او را خواستگارى کن. گفتم: آیا من چیزى دارم که با آن به خواستگارى بروم؟
پس به خدا سوگند، هماره مرا امید داد تا این‏که به حضور پیامبرصلى الله علیه وآله رسیدم و چون او را بزرگ و گرامى مى‏داشتیم، هنگام نشستن در پیش روى ایشان، زبانم بند آمد و نتوانستم چیزى بگویم. 
پیامبرصلى الله علیه وآله فرمود: «آیا حاجتى دارى؟». پس ساکت ماندم. آن را سه بار تکرار کرد و فرمود: «شاید به خواستگارى فاطمه آمده‏اى؟». 
گفتم: آرى، اى پیامبرخدا. فرمود: «آیا چیزى دارى که مهرش کنى؟». گفتم: نه به خدا، اى پیامبر خدا. فرمود: «پس زرهى را که بدان مسلّحت کرده بودم، چه کردى؟». گفتم: به خدا سوگند، آن، زرهى ساخته عشیره حُطَم است و بیش از چهار صد درهم نمى‏ارزد. فرمود: «برو که او را به ازدواجت درآوردم و همان زره را به عنوان مهر برایش بفرست». (24) 

13.الأمالى - به نقل از ضحاک بن مزاحم - : شنیدم على بن ابى طالب‏علیه السلام مى‏گوید که ابوبکر و عمر نزد من آمدند و گفتند: چرا نزد پیامبر خدا نمى‏روى تا فاطمه‏علیها السلام را خواستگارى کنى. پس نزد پیامبر خدا رفتم. چون مرا دید، خندید. سپس فرمود: «اى ابوالحسن! به چه کار آمده‏اى و حاجتت چیست؟». 
على‏علیه السلام [در ادامه] گفت: خویشاوندى و سابقه‏ام در اسلام و یارى کردن او و جهادم را ذکر کردم. پس فرمود: «اى على! راست گفتى و برتر از چیزهایى هستى که مى‏گویى». پس گفتم: اى پیامبرخدا! فاطمه را به ازدواج من در مى‏آورى؟ فرمود: «اى على! مردانى او را پیش از تو خواستگارى کردند و به فاطمه‏علیها السلام گفتم؛ ولى در چهره‏اش کراهت دیدم؛ امّا منتظر باش تا به سویت باز گردم». 

پس پیامبر خدا بر فاطمه‏علیها السلام وارد شد. فاطمه‏علیها السلام از جا برخاست و رداى پدر را گرفت و کفش‏هایش را درآورد و آبْ‏دست برایش آورد و دست و پاى او را شُست و سپس نشست. 

پس پیامبر خدا به او فرمود: «اى فاطمه!». پاسخ داد: بلى، چه مى‏خواهى، اى پیامبر خدا؟ فرمود : «على بن ابى طالب، کسى است که خویشاوندى و فضیلت و اسلامش را مى‏شناسى و من از خدا خواسته‏ام که تو را به ازدواج بهترینِ آفریدگانش و محبوب‏ترینِ آنان در نزدش درآورد و على از تو خواستگارى کرده است. چه نظرى دارى؟». 

فاطمه‏علیها السلام ساکت ماند و صورتش را برنگردانْد و پیامبر خدا کراهتى در چهره‏اش ندید. پس برخاست، در حالى که مى‏گفت: «اللَّه اکبر! سکوت او نشانه رضایت اوست». پس جبرئیل نزدش آمد و گفت: اى محمّد! او را به ازدواج على بن ابى طالب‏علیه السلام درآور که خداوند، او را براى وى و وى را براى او پسندیده است. (25) 

14.الکافى 
- به نقل از سعید بن مسیّب - : به على بن حسین‏علیه السلام گفتم: چه هنگام پیامبر خدا، فاطمه‏علیها السلام را به ازدواج على‏علیه السلام درآورد؟ فرمود: «در مدینه، یک‏سال پس از هجرت، و فاطمه‏علیها السلام در آن زمان، نُه ساله بود». (26) 
 

15.تاریخ الیعقوبى - در ذکر ازدواج فاطمه‏علیها السلام - : پیامبر خدا دو ماه پس از ورودش فاطمه‏علیها السلام را به ازدواج على‏علیه السلام درآورد، در حالى که گروهى از مهاجران، او را از پیامبر خدا خواستگارى کرده بودند. پس چون پیامبرصلى الله علیه وآله او را به ازدواج على‏علیه السلام درآورد، خرده‏گیرى کردند. پیامبر خدا فرمود: «من او را به ازدواج على در نیاوردم، بلکه خداوند درآورد». (27) 

 

16.الأمالى: روایت شده که امیر مؤمنان، فاطمه‏علیها السلام را شانزده روز پس از وفات خواهرش رقیّه، همسر عثمان، به خانه بُرد و این، پس از بازگشت از جنگ بدر و سپرى شدن چند روز از ماه شوّال بود.
و روایت شده است که او را سه‏شنبه، شش روز از ذى‏حجّه سپرى شده، به خانه برد و خداوند متعال، داناتر است. (28) 

17.المعجم الأوسط 
- به نقل از جابر بن عبداللَّه - : ما در مراسم عروسى على بن ابى طالب‏علیه السلام و فاطمه‏علیها السلام دختر پیامبر خدا حاضر شدیم. پس بهترین «حیس» (29) را در آن عروسى خوردیم و پیامبر خدا، روغن و خرما برایمان آماده ساخت و ما خوردیم و تشک آن دو در شب عروسى، پوست قوچ بود. (30) 

18.الطبقات الکبرى 
- به نقل از اسماء بنت عُمَیس، خطاب به اُمّ جعفر - : جهاز جدّه‏ات فاطمه‏علیها السلام براى جدّت على‏علیه السلام آماده شد و درون رختخواب و پشتى‏هایشان، جز لیف خرما نبود.
على‏علیه السلام، در عروسى فاطمه‏علیها السلام، ولیمه‏اى داد که در آن زمان، ولیمه‏اى برتر از آن نبود. زرهش را نزد یک یهودى در برابر مقدارى جو به رهن گذاشت. (31) 

19.سنن ابن ماجة 
- به نقل از عایشه و امّ سلمه - : پیامبر خدا به ما فرمان داد که جهاز فاطمه‏علیها السلام را آماده کنیم تا او را به خانه على‏علیه السلام بفرستیم. پس به سراغ خانه رفتیم و کف اتاق را با خاک نرم اطراف مَسیل، فرش کردیم. سپس دو بالش را از لیف (خرما) که با دست، آن را زده و حلّاجى کرده بودیم، پر کردیم. 

سپس پیامبر خدا به ما خرما و کشمش خورانْد و آب گوارا نوشاند و چوبى را در گوشه اتاق نصب کردیم تا بر آن، لباس آویزان کنند و مشک آب بیاویزند. پس بهتر از عروسى فاطمه‏علیها السلام عروسى‏اى ندیدیم (32). (33) 

20.امام على‏علیه السلام: چون خواستم فاطمه‏علیها السلام را به خانه بیاورم، پیامبر خدا، ظرف زرّینى (34) به من داد و فرمود: «با [پول] این ظرف، خوراکى براى ولیمه عروسى‏ات بخر». 
پس به سوى محافل انصار به راه افتادم و به نزد محمد بن مسلمه در جایگاه خشک کردن خرماهایش رفتم. از کارش فارغ شده بود. به او گفتم: در برابر این ظرف، خوراکى به من بفروش. پس طعامى به من داد و من برداشتم. آن‏گاه گفت: تو کیستى؟ گفتم: على بن ابى طالب. 

گفت: پسرعموى پیامبر خدا؟ گفتم: آرى. گفت: و با این خوراک چه مى‏کنى؟ گفتم: عروسى مى‏کنم . گفت: با چه کسى؟ گفتم: دختر پیامبر خدا. گفت: پس این خوراک و این ظرف زرّین را بگیر و براى تو باشد. 
پس آن را گرفتم و بازگشتم و همسرم را پیش خود آوردم.

و خانه فاطمه‏علیها السلام، از آنِ حارثة بن نعمان بود. فاطمه‏علیها السلام از پیامبرصلى الله علیه وآله خواست که جایش را تغییر دهد؛ امّا پیامبر خدا به او فرمود: «آن‏قدر حارثه به خاطر ما تغییر مکان داده است که من از او شرم مى‏کنم». چون حارثه این را شنید، از آن خانه نقل مکان کرد و فاطمه‏ علیها السلام را در آن جاى داد. (35) 

21.المصنّف 
- به نقل از ابن عبّاس - : [پیامبرصلى الله علیه وآله] بلال را فرا خواند و فرمود: «اى بلال! من دخترم را به ازدواج پسرعمویم درآورده‏ام و دوست مى‏دارم که غذا دادن هنگام ازدواج، از سنّت‏هاى امّتم شود. پس به پیش گلّه برو و گوسفندى و چهار یا پنج مُد (36) بگیر و کاسه‏اى برایم بگذار تا شاید مهاجران و انصار را بر آن گِرد آورم و هرگاه از کارت فارغ شدى، مرا آگاه کن». 

پس بلال رفت و فرمان را اجرا کرد و کاسه را نزد پیامبر خدا آورد و در جلوى حضرت نهاد. پیامبر خدا از سرِ کاسه برداشت و فرمود: «مردم را دسته دسته وارد کن و هیچ دسته‏اى دوباره باز نگردد». پس مردم وارد مى‏شدند و هرگاه دسته‏اى غذایش را تمام مى‏کرد، دسته‏اى دیگر وارد مى‏شد تا آن که همه فارغ شدند.

سپس پیامبرصلى الله علیه وآله به سوى آنچه باقى مانده بود، توجه کرد و آب دهان مبارک خود را در آن ریخت و غذا برکت کرد و فرمود: «اى بلال! آن را براى مادرانت (همسران پیامبر خدا) ببر و به آنان بگو: بخورید و به کسانى هم که بر شما وارد مى‏شوند، بخورانید». (37) 

22.کتاب من لایحضره الفقیه 
- به نقل از جابر بن عبد اللَّه انصارى، در ذکر ازدواج فاطمه‏علیها السلام -: چون شب زفاف شد، اسب خاکسترى رنگ پیامبرصلى الله علیه وآله را برایش آوردند و بر رویش روپوشى از مخمل انداخته شد. پیامبرصلى الله علیه وآله به فاطمه‏علیها السلام فرمود: «سوار شو» و به سلمان فرمان داد که زمام آن را بکشد و پیامبرصلى الله علیه وآله، خود از پى، آن را مى‏راند.

در همین حال که در میان راه بودند، پیامبرصلى الله علیه وآله صداى فرود آمدن چیزى را شنید، که جبرئیل بود با هفتاد هزار فرشته، و میکائیل به همراه هفتاد هزار فرشته. پس پیامبرصلى الله علیه وآله فرمود: «چه چیزْ شما را به زمین فرود آورده است؟». گفتند: آمده‏ایم تا فاطمه‏علیها السلام را به خانه همسرش ببریم. و جبرئیل، تکبیر گفت و میکائیل، تکبیر گفت و فرشتگان، تکبیر گفتند و محمّدصلى الله علیه وآله، تکبیر گفت. پس، از همان شب، تکبیر گفتن در عروسى‏ها رسم شد. (38) 

23.امام على‏علیه السلام 
- در ذکر ازدواجش با فاطمه‏علیها السلام -: سپس پیامبر خدا مرا صدا کرد: «اى على!». گفتم: بلى، اى پیامبر خدا. فرمود: «به خانه‏ات وارد شو و با همسرت لطیف و سازگار باش که فاطمه، پاره تن من است. هرچه او را رنج دهد، مرا رنج مى‏دهد، و هرچه او را شادمان کند، مرا شادمان مى‏کند . شما را به خداوند مى‏سپارم و خدا را به جاى خود، بر شما مى‏گمارم». (39) 

/ 0 نظر / 11 بازدید